جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

73-بار گناه داستان پنجم (5)

عزیزم قسمت پنجم بار گناه رو با خلاصه ای از روزهای سیاهم توی کالج واست نوشتم .... واسم نوشتنش سخت بود اما چون قولش رو بهت داده بودم باید مینوشتم.... +هر کسی که این داستان رو میخونه و میپسنده ی حمدی هم برای پدرام و فرزام و پریا و تمام اموات بخونه ، این تنها خواستمه... ممنون از در که اومدم تو بدون حتا یک نگاه به مامانم به سمت اتاق رفتم ، کیفم رو از دوشم درووردم و با یک حرکت پرتش کردم رو تخت و خودم هم افتادم کنارش و شورو کردم گریه کردن.... مامانم که از چهرش معلوم بود که حسابی نگران شده نشست کنارم و در حالی که موهام رو نوازش میکرد ازم دلیل این آشفتگی حال و گریه رو پرسید یادمه که این ی جملرو تقریبا با جیغ گفتم : من دیگه هرگز...
22 خرداد 1392
10199 0 26 ادامه مطلب

72-حال این روزای من - قبل از سفر- آخرین دکتر

 سلام پسری مامانی ، قفونت برم که هنوز بدون اسمی فندقم ، ۴تا اسمت (آرتان، شاران ، مارتیا ، کاوان)هرکدوم ۵۰% از هر طرف رای اورده و مامان مونده که کدومو انتخاب کنه؟؟ البته به خاطر آقا زانیار هم که گیر داده که اسمت باید کردی باشه از خیلی از اسمهای زیبای فارسی گذشتم .... حالا در ادامه ی مطلب به تو و خبرهای تازه میرسیم فلا بریم سر ی مسابقه ی وبلاگی که من از طرف: مامانی هدیه جون (هلوی سرخ و سفید خوشگلم) مامانی امیر رضا ( عاطفه جون مهربونم ) و سایا جون (دوست خوشگل خودم) به این مسابقه دعوت شدم مرررررررررررررررررررررررررررسی از همتون که به یادم بودید و دعوتم کردید بریم سراغ سوال و جواب ها! ...
19 خرداد 1392

68-یک عدد رستم دستان ۵ ماهه

  سلام اقا پسر مامان ، عزیزه دلم ۵ ماهه شدنت مبارک باشه جیگررررررررررررررم  ، ماشالله هزارماشالله بزرگ شدی و الان تقریبا ۲۰ هفته و ۲ روزه که تو دله مامانی ، تکون میخوری و حسابی مامانی رو دیوونه میکنی ، وااااای دلم میخاد بغلت کنم و محکم فشارت بدم، همه چیزه من ، حتا فکر اینکه اون روزای اول ورودت تورو نمیخواستم ، برام باور نکردنی و بعید میاد، خدایا این عشق مادری واقعا چیه که آدمارو اینجور تغییر میده؟ خوشجیل من عاشقتم همین و بسسسسسسسسس رستم کوشولوی قشنگم مامان مامانی دیروز واست یه شیر دوش - لیف نوزاد - دندونی - عروسک  - یه آویز بالای تخت نوزاد و یه ساک حمل وسائل نوزاد خرید ، واقعا دستشون درد ...
15 خرداد 1392

67-شکم مامان و دردسر هاش

سلام کدو تنبل مامان ، خوبی نفسم؟ ماشالله هر روز ک میگذره از روز قبل شیطون تر و بشاش تر میشی ، اما فک کنم منم مثل مامان  سوشیانس و متین جان باید بهت بگم که چرا غذا نمیخوری؟ چرا گنده نمیشی ، همش احساس میکنم که داری کوچولو میمونی، مامانم هم هی بهت میگه بچه موش، من بیشتر غصه میخورم ، اگه دختر بودی و کوچولو و ریزه میزه میشدی عیبی نداشت میتونستم کنار بیام اما بدبختی اینجاست که پسری و اصلا دوست ندارم که ریزه میزه باشی و قد کوتاه ، باید هیکل مردونه داشته باشی و قدت هم بلند باشه ، بدبختی اینجاست که نه مامانت قد کوتاه و انقدر ریزه میزست نه بابات ، هم بابایی قد بلنده هم مامانی ، خدایا خودت یکاری ک...
15 خرداد 1392

72-سفر یهویی- کلی خبر داغ - ما داریم میریم

سلام عزیزم . انقدر از این دوستان وبلاگی غر غر سر خودم شنیدم که مجبور شدم بیام و با تنبلی وب رو آپ کنم به علت کمر درد شدید که تحملش دیگه واقعا داره سخت میشه سعی در خلاصه نویسی دارم البته یکمی واسم زوده که از کمر درد بنالم اما چاره چیه؟؟!! نمیدونم چرا انقدر زود کمر درد شدم.... - اول از همه از مامانی هدیه جون ممنون که من رو به این مسابقه دعوت کرد ، مرررررررررررررسی - قول قول که در اولین فرصت این مسابقه رو اجرا کنم - حال مادری خیلی بهتر شده و تقریبا برگشته به همون حالت قبلش و به قول معروف از شوک کامل درومد مرسی از مامانی توت فرنگی که راهکار خوبی یادم داد و دقیقا حق با ایشون  بود! - شب بعد از ا...
14 خرداد 1392